ترانه هاي قديمي (جمال وفايي)

جمال وفايي

جمال وفايي يکي از خوانندگاني است که در اکثر سبک ها موسيقي صاحب هنر مي باشد و ي هم در زمينه موسيقي اصيل و سنتي و موسيقي مردمي فعاليت داشته است وي همچنين در برنامه هاي مذهبي راديو داراي صداي گرم و پر طرفداري بود.

تقليد صداي هنرمندان توسط جمال وفايي يکي از بي رقيب ترين تقليد صدا ها بود


دانلود ترانه قدیمی نیر با صدای جمال وفایی ( درخواستی )

ترانه هاي قديمي (ويگن)

ویگن

"ویگن دردریان" در 29 نوامبر سال 1929 میلادی برابر با 2 آذر سال 1308شمسی در همدان به دنیا آمد
او با صدایی متفاوت از صداهای معروف آن زمان و با موسیقی متفاوتی نسبت به انچه در موسیقی سنتی غالبا به کار گرفته می شد و عامه مردم شنیده بودند به تدریج خود را معرفی کرد و طولی نکشید که مردم ازآلبوم های او استقبال کردند و در آسمان موسیقی ایران درخشید.
ویگن سلطان جاز ایران سرانجام به دلیل سرطان پروستات و در نتیجه از کار افتادن ریه ها در سال 2003 میلادی در لس آنجلس در گذشت.

دانلود ترانه زیبا و شاد شاه دوماد با صدای ویگن


دانلود ترانه زیبای ساقی میخواران با صدای ویگن

ترانه هاي قديمي(مرتضي)



مرتضی

آهوي دشت زنگاري
                 آهوي دشت زنگاري
تويي که ميگي دوستم داري
                    ميري و سراغم نمياي
به کي منو اينجا ميسپاري
امان ازين جدايي
             آهوي من کجايي
دلم هواتو کرده
             کي پيش من ميايي
آهوي مست دشتي
            دنبال عشق ميگشتي
نقشتو جا گذاشتي
                  رفتي و برنگشتي

دانلود ترانه زیبای آهو  با صدای مرتضی

امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم.


      پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم

  و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند

 و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

شاعر مي شوم

به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم

 و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام.

شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم

و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

از تمام غصه هايي که  پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند

درمي يابم که شاعران بي قرارند.

بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي

 که  ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.

شاعران تنهايند.

اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم

از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.

پس من هم شاعر بودم.

از همان روزي که  خانه خاکي را بر گل ها و سنجاقکهاي روي زمين ترجيح دادي.

از همان روزي که چشم هايت را بستي و مهمان خاک  گشتي

و همه اينها يک بهانه دارد

بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود.

کجایی ای شاخه جدا مانده من .

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شکسته است مي دانم ، زندگي


برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما


براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … 


گريه نکن که اشکهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي کند ، گريه  


نکن که چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،  


دواي درد تو گريه نيست!  


بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نکن...!  


با تنهايي باش اما اشک نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني که  


تنهايي!


گريه نکن که اشکهايت مرا نا آرام ميکند .! گريه نکن چون گريه تو را


به فراسوي دلتنگي ها ميکشاند ! گريه نکن که چشمهايم طاقت اين  


را ندارند که آن اشکهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت  


ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند که اشکهاي چشمهايت را از  


گونه هايت پاک کنند .! گريه نکن که من نيز مانند تو آشفته مي شوم!  


گريه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!


حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست که از اشک ريختن


خيس و خسته شود؟


اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي  


باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يک چيز از تو  


ميخواهم که دوست دارم به آن عمل کني و آن اين است که ديگر


نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشک  


ريختن را ندارد ، آن اشکهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت  


نگه دار ، بگذار اين اشکها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نکن  


چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشکهايت را


ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!


وقتي اشکهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !  


وقتي اشکهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي


اشک ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض  


آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق  


خسته از پرواز !


گريه نکن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشکهاي گذشته را از  


گونه هاي نازنينت پاک کنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،


سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم  


زمزمه کن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!


با گريه خودت را خالي نکن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با


گفتن درددلت به من خودت را خالي کن تا دل من نيز خالي شود!


ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشک از چشمانت سرازير مي


شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه کن چون اين درد دلي بود که


من نيز با چشمان خيس نوشتم ...

آمدم تا بگویم ...