لوگوي ما ...



ترانه هاي قديمي (گلپا)

مستم مستم ساقیا (برگ سبز85)

(با صدای استاد مسلم آواز ایرانی ، گلپا)

 

مست مستم ساقیا دستم بگیر  تا نـیـافـتـادم ز پـا دسـتـم بـگـیـر

بـر در مـیـخـانـه با زنـجـیر عشق بـستـه ای پای مـرا دستم بگـیـر

دردمـنـدم عاشـقـم افـسـرده ام ای به دردم آشــنـا دسـتم بگـیـر

اوفـتـادم سخت در گرداب عشق ایـن دم آخـر بــیــا دسـتـم بگـیـر

من کـه بـر ایـن سـینه جون آیـنه میـزنـم سنگ تـو را دستم بگـیـر

 

این آواز به نظر خود استاد گلپا بهترین اجرای ایشون هست .واقعا هم اینطور ه. من خودم وقتی به اون گوش میدم واقعا لذت می برم ، حتی با این که خیلی زیاد به اون گوش میدم همیشه برام آرامش بخشه . حتما دانلود کنید و نظرتون رو هم لطف کنید!

 

دانلود "مست مستم ساقیا"



ترانه هاي قديمي (فرهاد)

فرهاد مهراد                     

فرهاد ۲۹ دی ۱۳۲۲ در تهران متولد شد. پدرش رضا مهراد، کاردار ایران در کشورهای عربی بود. فرهاد تا ۸ سالگی که به همراه خانواده به تهران بازگشت در عراق زندگی می‌کرد
پس از انتشار آلبوم «برف»، فرهاد درصدد تهيه آلبومی با نام «آمین» بود که ترانه‌هایی از کشورها و زبان‌های مختلف را در بر می‌گرفت. اما از مهرماه ۱۳۷۹ بیماری او جدی شد. فرهاد به بیماری هپاتیت سی مبتلا بود و در نتیجهٔ عوارض کبدی ناشی از آن در خرداد ۱۳۸۱ برای درمان به دلیل در فرانسه رفت و در ۹ شهریورهمان سال پساز مدتی اغما در بیمارستان،در سن ۵۹ سالگی درگذشت و در ۱۳ شهریور در قبرستان تیه در پاریس به خاک سپرده
شد
.

دانلود ترانه زیبای آیینه ها با صدای فرهاد مهراد 

ترانه هاي قديمي (تورج شعبانخانی )

تورج شعبانخانی

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره اس

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره اس

هنوزم وقتی میخندی دلم از شوق می لرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه 

اما افسوس تو رو داشتن دیگه دیره دیگه دیره 

ولی افسوس که نداشتن دلم اروم نمیگیره نمیگیره 

 

دوری بین من و تو 

دوری باغ و تماشاست

قصه ی عشق من و تو

قصه ی ساحل و دریاست


دانلود ترانه زیبای دیگه دیره با صدای تورج شعبانخانی با کیفیت بالا


قصه ی کهنه دروغ بود

قصه ي كهنه دروغ بود، من و ما بچه گي كرديم


که به جای قصه خوندن قصه رو زندگی کردیم 

  

در آ رزو رو بستیم٬دلمون به قصه خوش بود 

 

رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود 

 

حالا تو قحطی رویا اجاق ترانه سرده 

  

کسی رو بخار شیشه دل نقاشی نکرده 

  

سرو ته زدن به دیوار٬برگ آ گهی ترحیم 

  

یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم 

  

قصه گو کتا بو واکن!اسم آخرو صدا کن! 

  

سایه ی بلند خواب از ترانه ها جدا کن!  

 

از سر سطر ستاره٬بنویس تا راه چاره! 

  

بنویس که دل برای حرف تازه بی قراره! 

 

آسمون قصه مون بنویس با رنگ آبی! 

 

عشق با رنگ ترانه!شب با رنگ خرابی! 

  

فصل آخر کتاب پر کن از عطر علاقه!  

 

تا دیگه برای ریشه٬تیشه دس نگیره ساقه! 

 

ما روی سایه ها مون خط نشئن کشیدیم  

 

با صدتا کفش سربی تا ته شب دویدیم 

 

از قرق سکوت ثانه ها گذشتیم  

 

آخر قصه اما٬به انتدا رسیدیم  

 

چرخ فلک می خواستیم٬فلک نصیبمون شد  

 

ساده ی ساده بودیم٬کلک نصیبمون شد 

 

دنبال یه حقیقت تو آینه ها می گشتیم 

 

اما تو قاب گریه٬ترک نصیبمون شد

يغما گلرويي

      لوگوي ما ...

با سلام خدمت بازديد كننده عزيز

لطفا با دادن نظرات خود موجبات دلگرمي ما را براي ادامه راه فراهم كنيد .


باتشكر



افشين پيرواني سرمربي پرسپوليس شد .

پس از انتخاب به عنوان سرمربي

پيرواني: قول قهرماني در سه جام را مي‌دهم

خبرگزاري فارس: سرمربي موقت تيم پرسپوليس گفت: با توجه به برنامه‌هايي كه دارم، قول قهرماني در سه جام را مي‌دهم.

به گزارش خبرگزاري فارس، افشين پيرواني در تمرين امروز در جمع خبرنگاران اظهار داشت: خوشحالم كه به اين سمت نائل شدم. فردي هستم كه بيشترين بازي‌ها را با پيراهن قرمز انجام داده‌ و فكر كنم با تلاشي كه داشتم، هميشه براي تيمم، تمام خوشبختي‌ها را خواسته‌ام.
وي افزود: در اولين تستي كه به عنوان مسئول اول تيم هستم، از لحاظ فني بايد برابر تيم صدر جدول، يعني پيكان قرار بگيرم. اين يك آزمون سخت برايم است. تمام تلاشم را انجام مي‌دهم. سعي مي‌كنم بهترين نتيجه را بگيرم. به تيم خودم اطمينان دارم كه مي‌توانيم در سه جام قهرمان شويم.
پيرواني در خصوص همكاران خود گفت:‌ 48 ساعته نمي‌توانم دستيار اضافه كنم. فعلا در خدمت پرويز كماسي و احمدرضا عابدزاده هستم. به احتمال فراوان فردي را به كادر اضافه خواهم كرد. از همين جا از كليه كساني كه مي‌توانند به تيم كمك كنند، درخواست مي‌كنم مرا ياري كنند.
وي درخصوص قطبي نيز گفت:‌ او قابل احترام است. زحمات گذشته او را هرگز نبايد فراموش كرد. نمي‌توانم دلايل رفتن او را بازگو كنم؛ اما مي‌دانم وضعيت پرسپوليس امسال با توجه به هيئت مديره قوي و كاربلد، در شرايط بسيار خوبي است. در خصوص اينكه هيئت مديره به تعهدات خودش عمل نكرده كه باعث شده قطبي ناراحت شود، بايد با او صحبت كنيم. آنچيزي كه به من تعهد داده شده بود، عمل شده است.
پيرواني در خصوص حرف‌هاي قطبي مبني بر مشكوك بودن عملكرد بازيكنان در ديدار مقابل صباباتري، اظهار داشت: شرافت و وجدان بازيكنان را نبايد زير سوال برد. همه جاي دنيا بازيكنان زحمت مي‌كشند تا براي تيم خود مفيد باشند. صباباتري بدترين روز فوتبالي ما بود؛ اما هرگز قبول ندارم بازيكنان ما كم كاري كرده‌اند.
وي خاطر نشان ساخت: پرسپوليس بي‌حاشيه‌ترين و منظم‌ترين تيم ايران است. مطمئن باشيد حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارم.

منبع : فارس نيوز
ساعت خبر :

13:08 - 29/08/87

در گفت‌وگو با فارس

قطبي: استعفايم از پرسپوليس عذاب‌آورترين تصميم زندگي‌ام بود

خبرگزاري فارس: سرمربي تيم فوتبال پرسپوليس تهران گفت: عذاب‌آورترين تصميم زندگي ام را گرفتم؛ اما بخاطر پرسپوليس بايد استعفا مي‌كردم.

افشين قطبي در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري فارس، پيش از خروج از ايران، اظهار داشت: حرف‌هاي زيادي در دلم بود كه نمي‌توانستم بازگو كنم؛ اما وقتي هواداران را مي‌ديدم كه با چه عشق و علاقه‌اي در محل تمرينات و بازي‌ها حضور پيدا مي‌كردند، دوست داشتم بيشتر به پرسپوليس خدمت كنم.
قطبي ادامه داد: ‌يكي از سخت‌ترين و عذاب‌آورترين تصميم‌هاي زندگيم را گرفتم و همه هواداران و مردم بدانند كه اين تصميم من فقط بخاطر پرسپوليس بود و هيچ جنبه ديگري نداشت.
وي خاطرنشان كرد:‌ اميدوارم با رفتن من خيلي از مسائل با اين باشگاه بزرگ حل شود و مسئولين بيشتر به فكر اين تيم مردمي باشند. از صميم قلب براي پرسپوليس و بازيكنانش و هيئت مديره آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم آنها در سه جام موفق باشند.
قطبي در پايان يادآور شد: خواست هايي داشتم كه بازگو كردم؛ اين موارد دلايلي بود در خصوص خداحافظي من از پرسپوليس.

منبع خبر : فارس نيوز

ساعت خبر :

09:12 - 29/08/87

لوگوي ما ...

با سلام خدمت بازديد كننده عزيز

لطفا با دادن نظرات خود موجبات دلگرمي ما را براي ادامه راه فراهم كنيد .


باتشكر



سرگذشت بزرگان (امير كبير)

 ميرزا تقي خان اميرکبير اهل فراهان است و دست پرورده خاندان قائم مقام فراهاني.  فراهان همچون تفرش و  آشتيان مجموعاً کانون واحد فرهنگ ديواني و "اهل قلم" بود؛ ناحيه اي مستوفي پرور. چه بسيار دبيران و مستوفيان و وزيران از آن ديار برخاستند که در آن ميان چند تني به بزرگي شناخته شده، در تاريخ اثر برجسته گذارده اند. از اين نظر ميرزا تقي خان نماينده فرهنگ سياسي همان سامان است.       ر

نام اصلي ميرزا تقي خان، "محمد تقي" است. زادگاهش "هزاوه" از محال فراهان عراق. هنوز هم در آنجا محله اي بنام "محله ميرزا تقي خاني" معروف است، و خانه پدريش نزديک تپه "يال قاضي" شناخته مي باشد. اسم او در اسناد معتبر (از جمله مقدمه پيمان ارزنةالروم، و قباله نکاح زنش عزت الدوله) "ميرزا محمد تقي خان" آمده است. رقم مهر و امضاي او نيز ترديدي در نام حقيقيش باقي نمي گذارد؛ بي گمان اسم "محمد" رفته رفته حذف گرديده و به ر"ميرزا تقي خان" شهرت يافته است.   ر 

خانواده پدري و مادري ميرزا تقي خان از طبقه پيشه ور بودند. پدرش به تصريح قائم مقام "کربلائي محمد قربان" بود که در خطاب او را "کربلائي" مي گفت. سجع مهرش "پيرو دين محمد قربان" بود. کربلائي قربان نخست آشپز ميرزا عيسي (ميرزا بزرگ) قائم مقام اول بود. پس از او همين شغل را در دستگاه پسرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام ثاني داشت.    ر

کربلائي قربان بعدها ناظر و در واقع ريش سفيد خانه قائم مقام گرديد، و هميشه مورد لطف مخدوم خود بود. آنچه بنظر مي رسد کربلائي قربان خيلي هم بي چيز نبوده، بلکه آب و ملکي داشته و دست کم يک دانگه قريه حرآباد مال او بوده است.  و نيز آنقدرها استطاعت داشته که به سفر حج برود.  ر

سال تولد ميرزا تقي خان را تا اندازه اي که جستجو کرديم، هيچ مؤلف خودي و بيگانه اي ثبت نکرده است. در حل اين مجهول تاريخي، ما يک مأخذ اصلي و دو دليل در تأييد آن مأخذ بدست مي دهيم: زير تصوير اصيلي که به زمان صدارت امير کشيده اند مي خوانيم: "شبيه صورت... اتابک اعظم، شخص اول ايران، امير نظام در سن چهل و پنج سالگي". امير از 22 ذيقعده 1264 تا 20 محرم 1268 صدارت کرد. اشعاري که در ستايش مقام تاريخي او در کنار همان تصوير نگاشته شده، و تصريح به اينکه کارهاي سترگ از پيش برده است، نشان ميدهد که تصوير مزبور را در اعتلاي قدرت و شهرت امير کشيده اند. و آن سال 1267 است. با اين حساب و به فرض صحت رقم چهل و پنج سالگي تولد او به سال 1222، يا حداکثر يکي دو سال پيشتر بوده است.  ر

اما دليل معتبر تاريخي اينکه: در کاغذ قائم مقام خواهيم خواند که ميرزا تقي همدرس دو پسر او محمد و علي بوده است. مي دانيم که ميرزا محمد پسر اول قائم قام در 1301 در هفتاد سالگي درگذشت، و پسر ديگرش ميرزا علي در شصت و هفت سالگي درگذشت به سال 1300.  يعني هر کدام از آن دو پسر قائم مقام، سي و يکي دو سال پس از امير زنده بوده اند. اختلاف سال تولد ميرزا تقي با دو همدرس خود هر چه باشد، به هر حسابي، امير در آخرين سال صدارتش 1268 بيش از پنجاه سال نداشته است.ر

امير دو زن گرفته است. زن اولش، دختر عمويش بود يعني دختر حاج شهباز خان. نام او را "جان جان خانوم" ذکر کرده اند. از او سه فرزند داشت: ميرزا احمد خان مشهور به "اميرزاده" و دو دختر که بعدها يکي زن عزيز خان آجودان باشي سردار کل، دوست قديم امير، گرديد. و ديگري به عقد ميرزا رفيع خان مؤتمن درآمد. زن امير در 1285 با دختر بزرگش سلطان خانم به زيارت مکه رفت، و ظاهرا يکي دو سال بعد، در آذربايجان درگذشت.

زن دوم امير، "ملکزاده خانم" ملقب به عزت الدوله يگانه خواهر تني ناصرالدين شاه بود. به گفته دکتر پلاک ميرزا تقي خان در زمان صدارت از زن اول خود جدا شد. عقد ازدواج با عزت الدوله روز جمعه 22 ربيع الاول 1265 انجام گرفت. ترتيب جشن عقد و عروسي را ميرزا نبي خان اميرتومان (پدر ميرزا حسين خان سپهسالار) بعهده داشت. عزت الدوله شانزده ساله بود. چنانکه قباله عقد زناشوئي مي نمايد، مهر عزت الدوله هشت هزار تومان نقد اشرفي ناصرالدين شاهي هجده نخودي، و يک جلد قرآن بود. راجع به ازدواج با عزت الدوله ضمن نامه امير به شاه خواهيم خواند که گفته بود: "از اول بر خود قبله عالم... معلوم است که نميخواستم در اين شهر صاحب خانه و عيال شوم. بعد، به حکم همايون و براي پيشرفت خدمت شما، اين عمل را اقدام کردم...." فداکاريهاي اين شاهزاده خانم در دوره تبعيد و آخرين روزهاي زندگي شوهرش، در خور ستايش است.

محيط خصوصي تربيت ميرزا تقي خان را دستگاه ميرزا بزرگ قائم مقام و پسرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام، آن دو وزير بزرگ عباس ميرزا، مي ساخت. ميرزا بزرگ در سال 1237 درگذشت. با حسابي که راجع به سن ميرزا تقي خان بدست داديم، ظاهراً در آن زمان هجده ساله بود. پس محضر ميرزا بزرگ را خوب درک کرده بود، و شايد هم پاره اي کارهاي دبيري او را مي کرد. امين الدوله هم به خدمت امير در "دايره ميرزا بزرگ قائم مقام" تصريح دارد.

در استحکام اخلاقي او ترديد نيست، و مظاهر عيني آن گوناگون است. يک جنبه اش اينکه در عزمش پايدار بود. نويسنده صدرالتواريخ که زير نظر اعتمادالسلطنه اين کتاب را پرداخته مي گويد: "اين وزير هم در وزارت مثل نادر شاه بود.... هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رأي داشته است". در موردي که نماينده انگليس خواست رأي امير را عوض کند، خود اعتراف دارد که "... سعي من و کوشش نماينده روسيه، و تلاش مشترک ما همه باطل است. کسي نميتواند ميرزا تقي خان را از تصميمش باز دارد". برهان استقلال فکر او همين بس که در کنفرانس ارزتةالروم بارها دستور حاجي ميرزا آقاسي را که مصلحت دولت نمي دانست، زير پا نهاد. شگفت اينکه حتي امر محمد شاه را نيز ناديده مي گرفت و آنچه را که خير مملکت تشخيص مي داد، همان را مي کرد. بي اثر بودن پافشاريهاي روس و انگليس و عثماني در رأي او، جاي خود دارد. اما يک دندگي بي خردانه نمي کرد. حد شناسي از خصوصيات سياسي اوست و چون مي ديد سياستي پيشرفت ندارد، روش خود را تغيير مي داد.

درستي و راست کرداري از مظاهر ديگر استحکام اخلاقي اوست؛ از اين نظر فساد ناپذير بود. قضاوت وزير مختار انگليس اين است: "پول دوستي که خوي ملي ايرانيان است در وجود امير بي اثر است". به قول رضاقلي خان هدايت که او را نيک مي شناخت: "به رشوه و عشوهً  کسي فريفته نمي شد".  دکتر پلاک اتريشي مي نويسد: "پولهايي که مي خواستند به او بدهند و نمي گرفت؛ خرج کشتنش شد".

جنبه ديگر خوي استوار امير اينکه به گفته و نوشته خويش اعتبار مي نهاد. واتسون مي نويسد: "امير نظام به آساني به کسي قول نمي دهد. اما هر آينه انجام کاري را وعده مي کرد، بايد به سخنش اعتماد نمود و انجام آن کار را متحقق شمرد". امير خود به اين خصلت خود مي باليد.  به قول نويسنده صدرالتواريخ "از براي حکم خود ناسخ قرار نمي داد. هر چه مي گفت بجا مي آورد، بهيچ وجه حکم او ناسخ نداشت".   ر

دلير و جسور بود. پسر کربلائي قربان زماني که به مکتب مي رفت، از مخدوش تقاضاي قلمتراشي کرد. چون خواهش او برآورده نشد، چنان نامه اي به قائم مقام فرستاد که او خود مي گويد:"ببين چه تنبيهي از من کرده است. عجبتر اينکه بقال نشده ترازو وزني آموخته". اگر داستانهائي که از دوران جواني و خدمت ديواني او آورده اند، افسانه سازي صرف هم باشند، باز روشنگر همان فطرت او هستند.

رفتاري متين و سنگين داشت. به شخصيت خويش مغرور بود و نسبت به کارداني و صفات برجسته اش آگاه. اما تعجب اينکه نامجو و شهرت خواه نبود. دليل ما اين است: هر چه که به حکام ولايات و نمايندگان سياسي بيگانه در اصلاح امور مملکت نگاشته، همه را به نام شاه و امر او قلمداد کرده است. مهمتر اينکه در سرتاسر روزنامه وقايع اتفاقيه زمان صدارتش، از تجليل ميرزا تقي خان خبري نيست. فقط چهار جا اسمش آمده و آن هم به حکم ضرورت.

او را به مناعت طبع مي شناختند که از مظاهر غرور نفساني اش بود، و به خواري تن در نمي داد. نماينده انگليس ضمن اينکه به حيثيت خواهي و حساسيت ميرزا تقي خان در روابط با بيگانگان اشاره مي کند، مي گويد: "هيچ گاه حاضر نيست رفتار متکبرانه کسي را تحمل کند". حتي وقتي که مورد بي مهري شاه واقع گشت و زمان عزلش فرا رسيد، حيثيت پرستي خود را از دست نداد. به شاه نوشت: "اگر حقيقة مقصودي دارند، چرا آشکار فرمايش نميفرمايند... بديهي است اين غلام طالب اين خدمات نبوده و نيست و براي خود سواي زحمت و تمام شدن عمر حاصلي نمي داند. تا هر طور دلخواه شماست؛ به خدا با کمال رضا طالب آنست".

 

مأموريت هاي سياسي

مأموريت روسيه و ايروان

ميرزا تقي خان از زماني که منشي دستگاه قائم مقام بود تا وقتي که به صدارت رسيد، به سه مأموريت سياسي رفت. به روسيه، ايروان و به عثماني. اين سفرها از نظر ماهيت و مقام و مسئوليت او بکلي متفاوت بودند. در سفر روسيه که همراه خسرو ميرزا رفت (45-1244) جوان بيست و دو ساله و در زمره دبيران بود. نه سال بعد که با ناصرالدين ميرزاي وليعهد، براي ملاقات تزار روس روانه ايروان شد (1253) وزارت نظام آذربايجان را برعهده داشت. پس از شش سال که به سفارت فوق العاده ارزنةالروم برگزيده شد، با مقام وزارت، به نمايندگي مختار دولت در آن کنفرانس (63-1259) شرکت جست.  ر

دانش و فرهنگ جديد

دارالفنون

انديشه امير در بناي دارالفنون از يک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموخته هاي او بود. آکادمي و مدرسه هاي مختلف روسيه را ديده بود؛ در کتاب جهان نماي جديد که به ابتکار و زير نظر خودش ترجمه و تدوين شد، شرح دارالعلمهاي همه کشورهاي غربي را در رشته هاي گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنيادهاي فرهنگي دنياي جديد خبر داشت.    ر

وجهه نظر امير را در ايجاد دارالفنون بايد بدرستي بشناسيم. ذهن امير در اينجا در درجه اول معطوف به دانش و فن جديد بود، و بعد به علوم نظامي توجه داشت. اين معني از مطالعه تطبيقي برنامه درسهاي دارالفنون، و نامه هاي امير راجع به رشته تدريس استاداني که استخدام شدند، روشن مي گردد.  رشته هاي اصلي تعليمات دارالفنون بنحوي که او در نظر گرفته بود عبارت بودند از: پياده نظام و فرماندهي، توپخانه، سواره نظام، مهندسي، رياضيات، نقشه کشي، معدن شناسي، فيزيک و کيمياي فرنگي و داروسازي، طب و تشريح و جراحي، تاريخ و جغرافيا، و زبان هاي خارجي. مدرسه هفت شعبه داشت، و پاره اي مواد مزبور مشترک بود.  در ضمن بايد دانسته شود که براي فنون نظامي دستگاه تعليماتي جداگانه اي در خود تشکيلات لشکري تعبيه نهاد، و شعبه علوم جنگي دارالفنون مکمل آن بشمار مي رفت.   ر

سنگ بناي دارالفنون در اوائل 1266 در زمين واقع در شمال شرقي ارک سلطنتي که پيش از آن سربازخانه بود نهاده شد. نقشه آن را ميرزا رضاي مهندس که از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل به انگلستان رفته بود کشيد؛ و محمدتقي خان معمارباشي دولت آن را ساخت. و شاهزاده بهرام ميرزا به کار بنائي آن رسيدگي مي کرد. ساختمان قسمت شرقي دارالفنون تا اواخر 1267 به انجام رسيد و مورد استفاده قرار گرفت. بـقـيـه آن تا اوايــل سـال 1269 پايان يافت. چهار طرف مدرسه را پنجاه اطاق "منقش مذهب" هر کدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته جلو آنها را ايوانهاي وسيع بنا نمودند. در گوشه شمال شرقي تالار تئاتر احداث شد. در پشت دارالفنون کارخانه شمع کافوري و آزمايشگاه فيزيک و شيمي و دواسازي برپا نمودند. چاپخانه اي هم ضميمه آن گرديد، به علاوه کتابخانه و سفره خانه اي ساختند. در ورودي دارالفنون به طرف خيابان ارک "باب همايون" باز مي شد؛ در کنوني آن در خيابان ناصريه به سال 1292 ساخته شد.   ر

روزنامه وقايع اتفاقيه

بناي روزنامه وقايع اتفاقيه به سال 1267 از ارزنده ترين تأسيسات اجتماعي امير است.  ر

بنيانگزار روزنامه در ايران ميرزا صالح شيرازي است. از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل علوم جديد به انگلستان رفت. ضمناً به ذوق خود فن چاپ را آموخت، و از جمله کساني است که در ايران مطبعه سنگي را تأسيس نمود. به علاوه او را پيشرو انديشه هاي سياسي جديد مغرب زمين در ايران مي شناسيم. ميرزا صالح نخستين روزنامه ايران را در زمان محمد شاه به سال 1252 در تهران بر پا کرد. روزنامه اي بود که ماهي يکبار با چاپ سنگي منتشر مي شد، و بيش از چند سالي دوام نکرد.   ر

ذهن امير درباره روزنامه و ارزش سياسي و مدني آن خوب روشن بود، و از روزنامه هاي فرنگستان آگاهي داشت. حتي خوانده بود که: در شهر فرانکفورت آلمان (امير اساساً به دولتهاي آلماني توجه خاص داشت) باسمه کردن کاغذ اخبار که از تاريخ 1651 مسيحي.. بنا شده، الي حال مطلقاً بسته نشده، و هميشه در کار باسمه اخبار است. توجه ميرزا تقي خان معطوف به دو معني بود: يکي اطلاع يافتن دولت از اوضاع جهان، و ديگر پرورش عقلاني مردم و آشنا کردن آنها به دانش جديد و احوال ديگر کشورها.  ر

شماره اول روزنامه وقايع اتفاقيه روز جمعه پنجم ربيع الثاني 1267 (هفتم فوريه 1851) انتشار يافت. در صفحه اول علامت شير و خورشيد ايران و عبارت "يا اسدالله الغالب" نگاشته شده بود. اين شماره به عنوان "روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران" منتشر گرديد. از شمارهً دوم به نام "وقايع اتفاقيه" خوانده شد. و تا ده سال بعد (1277 ه.ق.) به همين اسم نشر مي شد. در اين سال هنگام تصدي ميرزا ابوالحسن خان غفاري کاشاني صنيع الملک، نام آن تغيير کرد و از شماره 474 به روزنامه "دولت عليه ايران" مبدل شد؛ و ضمناً به شکل روزنامه مصور درآمد. اين نخستين روزنامه مصوري است که در ايران انتشار يافت. ديري نگذشت که دوباره اسم آن تغيير کرد و به روزنامه "دولتي" بدل شد. پس از آن به نام "روزنامه ايران" منتشر گرديد و تا انقلاب مشروط همين اسم را حفظ کرد.  ر

وقايع اتفاقيه روزنامه هفتگي بود، با چاپ سنگي بطبع مي رسيد. شيوه نگارش آن ساده و روشن و بکلي خالي از تقليد و تکلف بود. تا شماره هفدهم آن روزهاي جمعه پيش از ظهر انتشار مي يافت، از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روزهاي پنجشنبه موکول گرديد. تا شماره 656 انتشار هفتگي آن مرتب بود، از آن پس گرفتار بي نظمي شد. بهاي تک شماره آن در سرتاسر ايران ده شاهي، و اشتراک ساليانه اش 24 ريال بود. چون به گوش دولت رسيد که کارکنان ولايات سواي بهاي روزنامه چيزي از مردم به نام"خدمتانه" گرفته اند؛ اعلام شد که قيمت آن "در کل شهرهاي ممالک محروسه بدون اخراجات ديگر" همان ده شاهي است، و مطالبه کردن چيزي بيش از آن "بسيار خلاف رأي امناي دولت" است.  ر

مدير روزنامه، حاجي ميرزا جبار ناظم المهام کنسول سابق ايران در بغداد بود. "مباشر" روزنامه "ادوارد برجيس"ر انگليسي، و نويسنده آن "عبدالله ترجمه نويس" بود.  روزنامه در مطبعه حاجي عبدالمحمد استاد مطبعه چي چاپ مي گرديد. حيف که ميرزا صالح دوست ديرين امير درگذشته بود، وگرنه هيچ کس شايسته تر از او براي کار روزنامه نبود.  ر

کاهش قدرت روحاني

سياست مذهبي امير دو جهت ثابت و مشخص داشت: کاستن نفوذ روحاني و منع دخالت در سياست؛ آزادي و مداراي ديني.  ر

قبلا بگوئيم که امير نه دشمن دين بود و نه بدخواه روحانيت؛ اين معني را در تحليل شخصيت فردي او باز نموديم که خود ديندار بود و مقيد به اصول و آداب مذهبي. اما از تعصب آزاد بود و به گفته اعتضادالسلطنه زهد خشک را استهزاء مي کرد. برخورد دولت امير با دستگاه روحاني زاده دو عامل اصلي بود: يکي دخل و تصرف عالمان دين در کار سياست، دوم سنت پرستي و ظلمت هيأت روحاني.  در واقع سياست عمومي امير در کاستن قدرت روحاني متوجه امام جمعه ها و شيخ الاسلامها مي گرديد که در افکار قاطبه مردم نفوذ داشتند، مروج کهنه پرستي و ناداني بودند، سراي آنان مصون و جاي تحصن بود. از اين راه اعمال قدرت مي نمودند و در سياست مداخله مي کردند. امير چنين حق و مسئوليتي را براي روحانيون نمي شناخت. به علاوه نفوذ و رويه ايشان را مانع پيشرفت نقشه اصلاح و ترقي مي دانست.   ر

از لحاظ شناختن زمينه فکري جامعه ما در اين زمان بايد دانست که از يک سو، انديشه تفکيک سياست از دين در ايران شناخته گرديده بود. در ترجمه تاريخ پطر کبير نوشته ولتر آمده که پطر به کشيشان و دانايان گفت: "مهام سلطنت و انجام امور دولت با من است، و مرا با تشخيص و امتياز مذهب و دين کاري نيست". از سوي ديگر تجربه آموخته بود که ظلمت روحاني و دخالت ملايان در امر مملکت داري، سد راه اصلاح طلبي و نوجوئي است. و آنچه بيشتر در ذهن امير تأثير کرده بود، همين بود. ميرزا صالح شيرازي در سفرنامه ارزنده خود راجع به احوال عثماني نکته انديشيده اي را مي آورد: "مادامي که سلسله عليه ملاها خود را مدخل به دولت عثماني نمايند، هرگز دولت مزبور ترقي نخواهد کرد... في الواقع هر دولتي که ملاها خود را مدخل آن نموده، بنا را به حيله بازي گذاردند هرگز آن دولت و آن ولايت ترقي نخواهد کرد".   ر

همين معني در سخن امير به کنسول انگليس و سفير آن دولت نمايان است. هنوز بيش از نه ماه از صدارتش نگذشته بود که کنسول از تبريز به ديدن او آمد، و در گزارش خود نوشت: "امير نظام مصمم است که جلو نفوذ روحانيان را بگيرد، گر چه مي داند کاري است بس دشوار و پر خطر. ولي متذکر شد که دولت عثماني وقتي در راه تجديد نيروي خود توفيق يافت که نفوذ علما را دهم شکست. و گفت او هم همين کار را خواهد کرد، و يا سرش را بر باد خواهد داد".  همچنين وقتي که اختلاف امير با امام جمعه تهران بالا گرفت - و شيل پاي بميان نهاد، امير گفت:ر"يا بايد در برابر ادعاها و دخالتهاي امام جمعه ايستادگي کنم، يا دست از سياست و زمامداري بکشم. متأسفانه اين خاص علماي پايتخت نيست، در سرتاسر ايران، ملايان کم يا بيش در پي قدرت هستند و ميخواهند در امور سياسي و دنياوي دخل و تصرف نمايند".   ر

با اين وجهه نظر، تصادم قدرت دولت و دستگاه روحاني امري محتوم بود. تحريک امام جمعه تهران به برانگيختن مردم شهر عليه امير، داستان معجزه کردن امامزاده تبريز و مداخله شيخ الاسلام و امام جمعه آذربايجان، و ايستادگي آنان در برابر دولت - آن کشمکش پنهاني را آشکار ساخت.  ر

آغاز اختلاف امير را با ميرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، شيل بيان مي کند: "وزير مختار روسيه بتازگي انفيه دان الماس نشاني که روي آن صورت امپراطور روس نقش شده بود، به امام جمعه هديه کرد. هديه امپراطور موجب حرف و گفتگو شد، و ميان علما و افراد صاحب نفوذ ايجاد همچشمي زياد نمود. امام جمعه از مرحمت تزار بخود مي باليد، و بعمد نمي خواهد موضوع آن تحفه را به اطلاع شاه و امير نظام برساند. ميانه او و امير هم چندان گرم نيست. پس از چند روزي امير به وي پيغام فرستاد که رفتار او در پذيرفتن آن هديه، و اطلاع ندادن به دولت بسيار ناپسند و ناشايست مي باشد. امام جمعه از حسد روحانيون آگاه گشته بود، بهراسيد و روز بعد انفيه دان و نامه وزير مختار روس را به نظر امير رسانيد".    ر

بايد دانست که دستگاه امام جمعه تهران همواره مورد توجه سفارتخانه هاي روس و انگليس بود، و هر دو سعي داشتند دست کم با آن روابط نيکو و نزديکي داشته باشند. و اسناد ما حکايت مي کند که آن دستگاه هيچگاه از آلودگي سياسي پاک نبود. ميرزا محمد مهدي امام جمعه عموي ميرزا ا بوالقاسم، همان کسي است که دستگيري قائم مقام را به وزير مختار انگليس "تهنيت" گفت. همچنين بنا بر نوشته وزير مختار، يکي از معتمدان خود را به سفارت فرستاد تا "مراتب شادماني و خرسندي امام جمعه و همه طبقات مردم را از آن بابت ابراز دارد. و نيز بگويد که جملگي معتقدند بر اثر کوششهاي من (وزير مختار) بود که خوشبختانه توانستند از دست قائم مقام، يعني آن افت بدتر از طاعون رهائي يابند".   ر

سقوط و تباهي

فرمان شاه بر عزل امير صادر شد.

نخست از صدارت و پيشکاري شاه برکنار گشت، ولي مقام امارت نظام همچنان در دست او ماند. پيام شاه در چهارشنبه هجدهم محرم 1268 (سيزدهم نوامبر 1851) شب هنگام به ميرزا تقي خان ابلاغ گرديد، و دستخط عزل فردا صبح (پنجشنبه نوزدهم محرم) به امير رسيد. عين دستخط به ما نرسيده؛ اما آنچه ميرزا احمد وقايع نگار آورده، درست و نزديک به اصل است؛ و مضمون آن در اسناد رسمي نيز منعکس مي باشد:

« چون صدارت عظمي و وزارت کبري زحمت زياد دارد، و تحمل اين مشقت بر شما دشوار است، شما را از آن کار معاف کرديم. بايد به کمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد. و يک قبضه شمشير و يک قطعه نشان که علامت رياست کل عساکر است، فرستاديم و به آن کار اقدام نمائيد؛ تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگران از چاکران که قابل باشند واگذاريم». 

گزارش برکنار شدن امير را از وزير مختار انگليس بشنويم:

« در نامه هاي سابق اطلاع داده بودم که اوضاع عمومي حکايت از اين مي کند که نفوذ امير نظام کاهش گرفته است. ولي بعيد بود که دولتش به اين زوديها ساقط گردد. ديشب به فرمان شاه گارد سلطنتي که از چهارصد نفر تشکيل مي شود، احضار گرديدند و امناي دربار نيز به کاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به امير نظام پيغام رفت که: از مسئوليت وزارت معاف است، ولي همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثه اي نامنتظر بود، همچنين براي خود امير نابهنگام؛ چه تا ديروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت امير نظام بيشتر نتيجه توطئه و نيرنگ اندرون شاه است که در رأس آن مهدعليا مادر شاه قرار دارد، گر چه امير داماد اوست. برخي کيفيات خارجي نيز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانکه چند ماه پيش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گرديدم، ميرزا آقاخان اعتمادالدوله به جاي امير نظام خواهد نشست.... نامزد ديگر صدارت مستوفي الممالک است؛ رفتارش محترمانه است و در فن ماليه مهارت دارد. اما از جهات ديگر شخصي نيست که بتواند مقام صدارت را به عهده بگيرد». 

گزارش شيل در حد خود درست است. ضمناً عزل امير غير منتظره نبود. در نامه هاي امير به شاه ديديم که زمينه عزلش فراهم گشته و او خود در انتظارش بود. نکته ديگر اينکه در آن گزارش و ديگر گزارشهايي که وزير مختار به لندن فرستاده، پاره اي حقايق را اصلا متذکر نگرديده است. در اين مورد خانوم وزير مختار مي نويسد: همان وقتي که شاه دستور احضار چهارصد تن گارد شاهي را داده بود، يکي از دوستان شوهرش شبانه نامه اي فرستاد و آن خبر سهمناک را رساند. يک ساعت بعد کاغذ دومش رسيد که همه آن تدابير احتياطي عليه امير نظام بوده است. اما تدابيري که هيچ ضرورت نداشت. به علاوه شيل توضيح نمي دهد که "برخي کيفيات خارجي که در عزل امير مؤثر افتاد"، چه بوده است.

علاوه بر مهدعليا و ميرزا آقا خان نوري که ارکان توطئه عزل امير را مي ساختند - در صدرالتواريخ نام ميرزا يوسف مستوفي الممالک نيز برده شده است. و مأخذ نوشته صدرالتواريخ گفته ميرزا جبار پيشخدمت مخصوص است؛ اين اندازه مي دانم که مستوفي الممالک چندان ميانه خوبي با ميرزا تقي خان نداشت، گر چه امير نسبت به او مهربان بود. اما شرکت او در قضيه عزل امير بر ما روشن نيست.

شاه به ياد وزيرش مي گريست. چون از ديدارش شرمنده مي گشت، از او پرهيز مي جست. به او مي گويد: «قلب من آرزوي شما را مي کند»، تا هستم و هستي دوستت دارم، اگر کسي بد شما را بگويد «پدرسوخته ام اگر او را جلو توپ نگذارم»؛ بيا «من و شما يکي باشيم و با هم کار کنيم»! شمشير خود و حمايل گردنش را باز کرد به او فرستاد: «براي خدا آنها را قبول کنيد و فردا بيائيد مرا ببينيد». اين بيان به عواطف شاه و وزير نمي ماند، اما سخناني است که شاه نوشته. معلوم است در درونش خلجاني بود زاده جنگ شور و عاطفه و ادراک با سياست و تلقينات ذهني درباريان. اينکه مي نويسد: « اي کاش هرگز پادشاه نبودم... که چنين کاري بکنم »، نشانه اي است از ناتواني نفساني شاه که نمي توانست اراده خود را بر اطرافيانش تحميل گرداند.

ميرزا آقاخان نوري اعتمادالدوله به صدارت گمارده شد.

اين انتصاب در 22 محرم 1268 (17 نوامبر 1851) چهار روز پس از عزل ميرزاتقي خان انجام گرفت. تا اينجا دانستيم که امير هنوز در دل شاه جاي داشت، و او نسبت به وزير سابق خود مهربان بود. حتي احتمال مي رفت که امير از نو به مقام صدارت باز گردد. با تعيين صدراعظم جديد کار امير به مرحله تازه اي افتاد، يک قدم به سقوط نزديکتر شد؛ اما چنانکه خواهيم ديد احتمال بازگشت امير به زمامداري منتفي نبود.

سابقه ميرزا آقاخان را از گزارش سفير انگليس مي آوريم: « ميرزا آقاخان همان کسي است که در زمان محمد شاه بر اثر حرفهاي ناشايسته اي که از او شنيده شد و اختلاس و دستبردي که به مال ديوان زده بود، به چوبش بستند و به کاشان تبعيدش کردند. پيش از جلوس ناصرالدين شاه از کاشان فرار کرد، و آمد در نزديکي تهران بست نشست. سرهنگ فرانت به مهد عليا که که در آن زمان همه کاره بود، سفارش نمود که از وجود او در امور کشور استفاده نمايد و اجازه دهد به سراي مهد عليا وارد گردد. مادر شاه در پاسخ کتبي خود گفت که: حرمت ميرزا آقاخان را نگاه خواهد داشت. پس از آن از تحصن بيرون آمد و يکسره به اين سفارتخانه آمد؛ از اينجا به همراه يکي از کارکنان سفارت به خانه مهد عليا رفت. فرانت نامه اي به ناصرالدين شاه نگاشت و شفاعت او را نمود. شاه نيز براي خاطر کاردار سفارت ما او را عفو کرد. مهدعليا نيز اطمينان کتبي سپرد که ميرزا آقا خان از هر جهت ايمن خواهد زيست. از اين تاريخ به بعد ميرزا آقا خان تحت حمايت سفارت انگليس مي باشد، و اين حقيقت را همه شهر مي دانند». 

شيل درباره ميرزا آقاخان به پالمرستون مي نويسد: « دامنش ملوث به پول پرستي است و مطلقاً در قيد آن نيست که از چه راهي بدست آورد ».

باري با پشتيباني آشکار وزير مختار انگليس و مادر شاه، ميرزا آقاخان به صدارت رسيد. نفوذ خارجي و اندرون شاه رأي خود را بر مقام سلطنت تحميل کرد؛ موضوع بازگشت امير به وزارت فعلا منتفي گشت. انتخاب اعتمادالدوله به صدارت، در 24 محرم 1268 از طرف ميرزا محمدعلي خان وزير امور خارجه به نمايندگان روس، انگليس، و عثماني به يک مضمون اعلام شد.

سرنوشت امير بازيچه سياست انگليس و روس است و ملعبه دسيسه دربار. معلوم است که زدوبندي ميان شيل و ميرزا آقاخان در کار بوده است. در وهله اول عزل امير، جهت اصلي فعاليت شيل و مذاکره او با ميرزا آقاخان و پيامي که مهدعليا به شيل فرستاد - تنها اين بود که وسائل برکنار ساختن امير را از امارت نظام فراهم کنند و او را از تهران خارج گردانند. عمل دالگوروکي (وزير مختار روس) گره مشکل آنان را گشود، و از هر حيله اي حتي مکر زنانه مهدعليا مؤثرتر افتاد. پس همينکه خشم شاه برافروخته شد، و کار امير خراب گشت و امير از همه مناصب خلع گرديد - شيل که تا ديروز آن همه مداخله سماجت آميز داشت، يکباره پاي خود را از ميدان بيرون کشيد. بعلاوه گفتگوي خود را با ميرزا آقاخان براي انتصاب ميرزاتقي خان به حکومت کاشان که بهانه اي براي بيرون کرد امير از پايتخت بود، از وزير مختار روس پنهان داشت. در دغلي و دوروئي و سوءنيت شيل ترديد نيست، همانطور که در بي تدبيري دالگوروکي شبهه نمي باشد.

توطئه کشتن ميرزا تقي خان اوج گرفت.

شاه را دشمنان امير محاصره کردند. عوامل اصلي توطئه بنا بر اسنادي که به دست خواهيم داد عبارت بودند از: مهدعليا، ميرزا آقاخان نوري، پسر دائيهاي شاه از جمله شيرخان عين الملک ايلخان طايفه قاجار، و سردار محمدحسن خان ايرواني داماد محمد شاه. اين کسان همدست بودند و با هم در کنکاش.

فرمان شاه بر اعدام امير صادر گشت:

« چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوي خاص دولت ابد مدت، حاج علي خان پيشخدمت خاصه، فراشباشي دربار سپهر اقتدار مأمور است که به فين کاشان رفته، ميرزا تقي خان فراهاني را راحت نمايد. و در انجام اين مأموريت بين الاقران مفتخر و به مراحم خسرواني مستظهر بوده باشد».

بنابر آنچه از قول ناصرالدين شاه آورده اند، ميرزا آقاخان نوري بود که فرمان قتل را از شاه گرفت و به حاج علي خان سپرد. مخبرالسلطنه مي نويسد: « از غلامحسين خان صاحب اختيار شنيدم که ناصرالدين شاه گفته بوده است که به قتل امير راضي نبودم. ميرزا آقاخان تدليس کرد و دستخط را از من گرفت. دستخط ديگر فرستادم  که ميرزا علي خان نرود، گفت رفته است و معاذير آورد».

روزگار تبعيد به چهل روز رسيد. جنايت بزرگ تاريخ روز جمعه هفدهم ربيع الاول 1268 (دهم ژانويه 1852) در حمام فين کاشان صورت گرفت.

چون حاج علي خان با همراهانش به باغ فين رسيدند، علي اکبر بيک چاپار دولتي را ديدند که منتظر بيرون آمدن امير از حمام بود؛ که جواب نامه مهدعليان را به عزت الدوله بگيرد. فراشباشي دست علي اکبر بيک را گرفت، با خود به حمام برد که زن امير را از آمدن او مطلع نسازد. فراشباشي با مأموران خود وارد حمام گشتند، ديدند خواجه حرمسرا مشغول جمع آوري لباسهاي امير است. اعتماد السلطنه يکي از آن کسان را بر سر او گماشت که از آنجا بيرون نرود. سپس پشت در ديگر حمام را نيز سنگچين کردند که کسي از آن راه داخل نگردد. وارد صحن حمام شدند. فراشباشي فرمان شاه را ارائه داد. امير خواسته بود عزت الدوله را ملاقات کند يا پيغام براي او بفرستد، و وصيت کند. اعتماد السلطنه اجازه نداده بود. پس امير به دلاک دستور داد، رگهاي هر دو بازويش را بزند؛ و دو کف دستش را بر روي زمين نهاد در حالي که خون از بازوانش فوران داشت. در اين وقت مير غضب به امر فراشباشي با چکمه لگدي به ميان دو کتف امير نواخت. چون امير درغلتيد، دستمالي را لوله کرد، به حلق امير فرو برد و گلويش را فشرد تا جان داد. بلند شد؛ گفت: ديگر کاري نداريم. از حمام بيرون آمدند و با اسبهاي تندرو به تهران بازگشتند.

رفتار عزت الدوله نسبت به شوهرش بزرگوارانه بود. خوي و منش اين شاهزاده خانم هجده ساله زيبا، هيچ شباهتي به اخلاق پست مادر افسونگر، و برادر درمانده اش نداشت. از آغاز تباهي کار امير سپر بلاي او بود، و تا دم آخر در وفاداري پايدار ماند. بر خلاف ميل شاه و مهدعليا، با امير به تبعيد گاه رفت؛ همه جا همراه او بود و از شوهرش جدا نمي گشت.


دانلود زندگي نامه امير كبير بصورت PDF File Size: 139 KB
 


برگرفته از سايت فرهنگسرا


لوگوي ما ...

با سلام خدمت بازديد كننده عزيز

لطفا با دادن نظرات خود موجبات دلگرمي ما را براي ادامه راه فراهم كنيد .


باتشكر



سرگذشت بزرگان (نادرشاه افشار)

سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

زندگینامه و بیوگرافی مختصری نادر شاه افشار
نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی  است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد ...

در ادامه مطلب گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :
ادامه نوشته

بيوگرافي شهره

 در 14 دي ماه در يكي از محله هاي تهران در خانواده اي هنرمند متولّد شد در 7 سالگي متوجّه شد به موسيقي علاقه بسياري دارد و به هنرستان موسيقي رفت تا با موسيقي آشنايي بيشتري پيدا كند ، در 15 سالگي وارد دنياي هنر شد و خوانندگي را پيشه خود كرد .
اوّلين آهنگ او دختر مشرقي بود و
 همه متعجب از اين آوازه خوان جديد ِفريبنده زيبا بودند و مدتي طول نكشيد كه آوازه شهرت و محبوبيت او به همه جا رسيد با اين آواز شهره به جلد مجله هاي موسيقي نقل مكان كرد و يك چهره برجسته و وسايل ارتباط جمعي ديگر شد در راديو ، تلويزيون ، تفسيرها كمپاني هاي رقيب و سرسخت شروع به قرارداد بستن با او كردند و عكسهاي او يك جلد اوّليه براي مجلات هفتگي شد. 

در ابتدا او يك
 خواننده عادي بود ولي وقتي جوايز متعدد را از منتقدين وابسته به موسيقي دريافت كرد به مقام استادي رسيد . شهره يكه تاز شهر شد و هر روز محبوب تر از روز گذشته ، او به اوج رسيد و محبوب مردم شد شهره معني جديد موسيقي ايراني را آورد . و به زودي بت جوانان ايراني و موضوع بحث روز شد پوسترهاي او با موي با شكوه و لباسهاي زيبا همه جا بودند .

او خودش بود و از ديگران تقليد نمي كرد براي اينكه او اعتقاد دارد يك
 هنرمند بايد خودش باشد ، با گذشت روزها شهره در دل همگان جاي گرفت و آهنگهايش يكي پس از ديگري فروش زيادي كرد و براي اوّلين بار راهي سينما شد و به همراه داريوش در فيلم فرياد زير آب بازي كرد امّا ديگر زمان مهلت نداد و در سال 1978 به آمريكا آمد و در نيويورك ماندگار شد شهره پس از يك سال اقامت در نيويورك ازدواج كرد و ثمره ازدواجش يك دختر به نام طناز بود در سال 1984 به لس آنجلس آمد و اوّلين آهنگهايش را در خارج از كشور در آلبوم طلسم اجرا
كرد. 
آلبوم سلام اوج شكوفايي او بود ...تولدي دوباره براي ستاره اي كه هميشه روشنايي را انتخاب ميكند آلبومهاي : شيطونك ...صداي پا ...يكي يكدونه ...هم نفس ...گرفتار ...جان جان ... شنيدم ... مرمر ... جمعه به جمعه مهمون ...سكه طلا ...نمي زارم بري ...زن ...قصه گو ...سايه ...حكايت 5 ...عطر ...سفر... پيشوني از كارهاي بعدي او بود كه تا كنون به بازار ارائه داده است .
امروز شهره مطرح
 تر از هميشه در جاده هاي شهرت پيش مي رود او كاملا وظيفه شناس است و تنها با اساتيد كار مي كند شهره بيش از صد كنسرت بزرگ و پرفروش را در كشورهاي : آمريكا...كانادا...انگليس آلمان... فرانسه... ايتاليا... بلژيك... هلند... نروژ... سوييس... سوئد... اسرائيل و دبي اجرا كرده است . كنسرت با شكوه او در 21 اكتبر 1995 در هاليوود پليديوم لس آنجلس مصادف با منتشر شدن آلبوم جديد او ( زن ( يك موفقيت هنگفت به حساب مي آمد ،اوّلين بار بود دنيا مي ديد و مي شنيد يك خواننده زن ايراني مورد ستايش قرار گرفت به او لقب زن آزادي خواه را دادند و ملكه موزيك پاپ ايران شد. شهره از جمع مردم برخواسته است و ميان مردم زندگي مي كند و به آنها احترام مي گذلرد و علاقه مند است او مي داند كه آنها هستند كه مي توانند يك بت بسازند و بشكنند و به مسئوليتهاي يك ايراني اعتقاد دارد شهره در لس آنجلس در يكي از ساختمانهاي ويلچر زندگي مي كند 
او به راستي ملكه صحنه هاي طلايي است  .

قصه شيرين و مگ فرهاد

فر هاد مرو هوای من٬ بارانیست

این کلبه غم٬ بدون تو ویرانیست

تنها شده ام میان گردی از غم

این جا دل من به عشق تو زندانیست

شیرین شده ام که بیستون را بکنی

هر چند که ادعای من حیرانیست!

امروز به قصر من بیا٬ فرهادم

حالا که ملاقات توام٬ پنهانیست

ای کاش که متهم به مردن بشوم

هر چند که جسم زنده ام قربانیست

امشب که روم خواب٬ تو را خواهم دید

بیمار شدم٬ نگاه تو درمانیست

فردا که صدا زنند مرا از ایوان

فهمند که نجوای دلم٬ عرفانیست

قربانی عشق  تو شدن باشم کاش!

از عشق٬ بمردم و نگو نادانیست.

شعر فروغ

از هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم درگیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

                                                                                    فروغ فرخزاد

خواهش ميكنم


آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!


يغما گلرويي

لوگوي ما ...

با سلام خدمت بازديد كننده عزيز

لطفا با دادن نظرات خود موجبات دلگرمي ما را براي ادامه راه فراهم كنيد .


باتشكر



زنان



ادامه مطلب رو حتما ببينيد .(نظر)
ادامه نوشته

سرگذشت بزرگان (سوسن )


    گفتهاند نامش «مهناز» بوده است، که نبوده است. و نوشتهاند که «شمس المولک حميدي» است، که نيست. اسم و فاميل واقعياش «گلاندام طاهرخواني» بود. ما همه اما او را به نام هنريش «سوسن» شناخته و ميشناسيم.

      آنچه که در ادامه خواهيد خواند، در واقع روايت من کاتب اين حکايت است از اين خواننده، و بهانهاي شايد براي ياد بعضي کسان و نام برخي نفرات. تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد. اولين باري که «سوسن» را ديدم، همان سالي بود که بانک صادرات آن روزها، يک فرسخ اسکناس پنج توماني جايزه مي‌داد! به مصداق ضرب‌المثل «کور کور را پيدا مي‌کند و آب، چاه را» قرعۀ برنده به نام دارندۀ حساب پس‌اندازي در ولايت ما افتاد که از قضا نام فاميلي‌ش هم «آب آب» بود و از متمولين و نان و آب‌دارهاي شهر ما. يعني آن يک فرسخ اسکناس پنج توماني را هم اگر به او نمي‌دادند، باز چيزي کم نداشت.

     باري، براي اينکه مراسم اهداي اين جايزه را سنگ تمامي بگذارند از «سوسن» محبوب‌ترين خوانندۀ کوچه و بازار هم دعوت کرده بودند که بيايد. تعدادي بليط ورودي به مراسم را هم از طرف شعبات بانک صادرات بين دارندگان حساب و همان مردم کوچه و بازار که به رويا و آرزومندي برنده شدن پنج فرسنگ اسکناس پنج توماني، به نام خودشان و اعضاي خانواده‌اشان در آنجا حساب باز کرده بودند، تقسيم شده بود.

     مراسم در محل استاديوم ورزشي بزرگ شهر و در زمين چمن فوتبال آنجا برگزار مي‌شد. عصر روز جمعه‌اي بود گويا. سه تايي از آن بليط‌ها که گفتم هم نصيب ما شده بود. پس به اتفاق پدر و به همراهي مادر رفتيم. سن جمع و جوري در جلوي يکي از دروازه‌ها با ميکروفون و دوربين و چراغ‌هاي پايه‌دار، و تمام سکوهاي تماشاچيان که گوش تا گوش پر بود از آدم‌هاي جور واجور و همه از خيل آرزومندان رويا سوخته و يا از جمع مشتاقان و علاقه‌مندان به صدا و ديدار «سوسن».

      مراسم برگزار شد و درست آنجايي که حوصلۀ مردم به مو رسيده بود و مي‌رفت که بي‌طاقت و کلافه شوند، «سوسن» آمد. ريز نقش و محجوب و صميمي، پوشيده در لباسي بلند و ساده. جمعيت حاضر در استاديوم تکاني خورد و داغ و حسرت برنده نشدن گويا فراموش شد. «بخواي نخواي همينه کار زندگي . . .»

      سيگار هما بيضي تازه روشن شده‌اي لاي انگشتان دست پدر با  لبخنده‌اي بر گوشۀ لب، و نگاه راه کشيده و مهربان مادر همراه با غمي که در صدا و خواندن «سوسن» بود، تصويري‌ست که هنور با من است.

      «سوسن» با ما بود. اولين بار در هيئت صفحه‌اي چهل و سه دور به خانه آمد. سالش يادم نيست. پدر تازه يک گرام تپاز خريده بود. بيشتر صداي «پوران» بود و «پروين» که مادر دوست مي‌داشت. «سوسن» اما از جنسي ديگر بود. همه دوستش داشتيم. شعرهايش مثل ترانه‌هاي «پروين» سخت نبود. ما بچه‌ها هم معنايش را مي‌فهميديم. «اما ديدم بازم مثل هميشه. نميشه، نميشه!» حرفهايي که در ترانه‌هايش مي‌خواند يا ضرب‌المثل از عهدۀ کاري اگر برنمي‌آمدي و به عجز و ناچاري مي‌گفتي: «نميشه» حتما مي‌شنيدي که: «نميشه مال سوسنه!

     بعدها «سوسن» شد همسفر هميشۀ ما در همۀ راههايي که مي‌شد در آن اتوبوس راند. فرقي نمي‌کرد. «تي‌بي‌تي» و «لوان‌تور» که جاي خود، تو حتي اگر با اتوبوس‌هاي سوپر دولوکس «ايران‌پيما» که وسط راه به مسافرين «پپسي» و «پتي‌بور» مي‌داد و کولر و تلويزيون داشت هم سفر مي‌کردي، حالا از هر جا به هر جا که مي‌خواست باشد، «سوسن» هم با تو بود.

     اگر از اهواز مي‌آمدي و با سرويس شب‌رو مي‌رفتي اما، تا سر شب و آخر پيچ «پل‌دختر» شايد به اعتبار آنتن راديوي اتوبوس، مي‌توانستي صدا و زمزمه‌هاي «عبدالحليم حافظ» و «فريد الاطرش » را هم در اوج و حضيضي دل‌انگيز بشنوي. ولي «تنگه ملاوي» و «خرم آباد» را که پشت سر مي‌گذاشتي ديگر فقط «سوسن» بود که مي‌خواند و بس.

      و حالا ديگر همه از «سوسن» مي‌گويند. همۀ آن سالها را که يادتان هست. صدايش به سينما کشيده مي‌شود. «ناش ناش نيناش ناش، کلاه مخملي رو باش» شعرش را «تورج نگهبان» گفته و آهنگش را «اسفنديار منفردزاده» ساخته. مخصوص، و براي فيلم «قيصر». به تعبيري اولين ترانۀ متن در تاريخ سينماي ايران. از اين به بعد است که بساط آواز خواني و رقصيدن زن نقش اول فيلم‌هاي فارسي جمع مي‌شود و به جاي آن صداي خواننده‌اي را در اجراي کامل ترانه‌اي، بر روي صحنه‌هايي از فيلم مي‌شنويم.

«اسفنديار منفرد زاده» در اوج شهرت و ابتکار، در زماني که همه در پي‌اش مي‌دوند تا شايد آهنگي بر فيلم و ترانه و صدايشان نثار کند، همراه با «فرهاد شيباني» شعر و آهنگ ترانه‌اي به نام «شب‌هاي تهران» را مي‌سازند.

     اين ترانه از همان اول براي صدا و شخص «سوسن» ساخته وپرداخته مي‌شود. به اعتراض اينکه چرا «سوسن» با همۀ محبوبيتي که نزد مردم دارد، به صرف اينکه مي‌گويند شعر و آهنگ ترانه‌هايش «کوچه بازاري»ست.

     اين خبر همزمان با خبر آماده شدن ترانۀ «کودکانه» با شعر «شهيار قنبري» و صداي «فرهاد» که آهنگش از ساخته‌هاي «منفرد زاده» است، در روزنامه‌هاي عصر تهران به چاپ مي‌رسد.

     ترانۀ «شب‌هاي تهران» را اما اجازۀ ضبط و پخش و انتشار نمي‌دهند. در عوض «منصور اوجي» يکي از شاعران مطرح آن ايام، در همان روزها مجمموعۀ شعري از سروده‌هايش را با عنوان «اين سوسن است که مي‌خواند» منتشر مي‌کند و «محمدعلي سپانلو» يکي ديگر از  چهره‌هاي روشنفکري آن زمان، در شعري بلند با روحي نوستالژيک اسم «سوسن» را در کنار نام‌هايي چون «الهه» و «بنان» و «داريوش رفيعي» مي آورد. و اما «سوسن» فقط نمي‌خواند. بازي هم مي‌کند. در صحنه‌اي از فيلم خوب و خوش ساخت «پنجره» از «جلال مقدم»، با بازي «بهروز وثوقي» و «گوگوش».

      ويلايي است و محفلي شبانه از پول و پله‌دارها و جماعت بي‌درد. از آن تيپ مجالسي که حضرات، ميز و صندلي و کوکتل و شامپاين و خاويار را مي‌گذارند کنار و چهار زانو روي زمين به مخده‌ها تکيه مي‌دهند و عرق اتحاديه را چتولي مي‌خورند. «سوسن» را هم گفته‌اند بيايد. آمده و او هم روي زمين در همان پوشش بلندش زانو خمانده و بدون ميکروفون و بلندگو، با لبخنده‌اي نمکين بر لب و نگاهي معني‌دار در چشم، ترانه‌اي از خوانده‌هايش را زمزمه مي کند. حس «مردمي» بودن! به حضرات شکم گنده و عليامخدرات عطر و پودر زده‌شان دست مي‌دهد. حضور «سوسن» در آن صحنه از فيلم، نه به عنوان يک خواننده و آوازه‌خوان؛ که به نوعي نمايندگي هويت و سمبل مردم عادي کوچه و بازار را عهده دار است و نشان مي‌دهد. مردمي که در آنسوي پرچين و ديوارهاي شمشاد باغ ويلايي مانده و نشسته‌اند.                               

                                                                                                          منبع : ايرالبلد


گوگوش هميشه زيبا

 

http://www.cloob.com/public//public/user_data/album_photo/396/1186103-b.jpg