احساس زندگی

بگذار چشم هاي باراني ام را بر گستردگي شانه هايت بگذارم مي خواهم پناه دردهايم باشي دستان پر از احساست رادر دستان من بگذاري مي خواهم پناه بي كسي ام باشي ولبهای گرمت را هم چون شمعي پرفروز به سردي گونه هايم بگذاري شايد لحظه اي زندگي را حس كنم

مرگ

کاش زودتر میفهمیدم ...

چند صباحیست هنگام غروب، دلم می گیرد

و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم!

جدایی ...مرگ!

آری ، مرگ اولین دلنگرانیست که ما انسانها به هنگام غروب به آن می اندیشیم!

هر روز غروب، خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد. همینطور یک درخت، پاییز می میرد و بهار زنده می شود.

شاید هم یک انسان پس از مرگش سالهای سال در خاطره ها و دلها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد.

و من می دانم روزی فراموش خواهم شد، و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم به هنگام تنهایی و دلتنگی نخواهد نوشت!

من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره اتاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت.

من می روم...

و فراموش می شوم...

آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی ترسناکتر از مرگ.

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت ...

تا شاید بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم.

آری ، تنهایی غم انگیز ترین واژه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با او سپری کردم.

در تمام شب، چراغی نبود و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنها بود

و قلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنهاترین تنها...

در این شبهای غم انگیز تنهایی و بی قراری، که با ماه این مونس و ناظر شب زنده داریهای خویش، نجوا دارم، کجاست آن اهل دلی که شبی را با دل سوخته ی ما به صبح رساند و شادی را به یکباره با تمام شیرینی به وجودم سرازیر کند،تا آسمان خزان زده نفسهایم را به دشتی از شقایقهای همیشه بهار گره بزند.

و من همچنان در انتظار نیمه ی گم شده ی خویش هستم...تا مرا همراه خود به فراسوی ماه ، به بزم ستار گان ببرد تا کویر دلم را نوید طراوت و سرسبزی دهد.

اما باز دلم تنهاست و دوست دارم برایش بنویسم ، چون پر از درد است،پر از رنج و نامردیهای زمانه ،پر از دغدغه های روزگار ...

می نویسم! که چگونه در تنهایی هایم به اشکهای همیشه همراهم که برای یاراییم در لحظات رنج و تنهایی متولد میشوند، پناه می برم!

اما باز با این همه تنهایی امیدوارانه به دیدار تو خرسندم.

ای عشق ... ای منجی جاودانه ... ای همیشه ماندگار ... با من بمان برای همیشه!

چرا که با این همه تنهایی، تنها به امید وصالت تا آخرین روز حیات جاودانه خواهم زیست.

آری! آنگاه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست، عشق تنها بهانه ایست برای دوباره زیستن.

با احتياط حمل ...

روزهای عجیبی ست این روزها
جای بودن تو هنوز خالی است!
هر شب با عشق بازی من و نبودن تو
تنهایی من زاده می شود...قد می کشد
اما...
این روزها و این شب ها
من در اتاقم یک خدا دارم
یک خدا که می نشیند کنارم
می بوسد مرا
یک...دو...سه...به عدد بوسه های تو
تنهایی من,نبودن تو و خدا ...
حل می شویم در هم!
نگران بی قراری هایم نباش
من یک خدا دارم
یک خدا که نا آرامی های شبانه ام را آرام می کند...

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...!

دعاي من ...

دعا مي کنم که هيچگاه چشمهاي زيباي تو را


در انحصار قطره هاي اشک نبينم


و تو برايم دعا کن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد


دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم


و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم


دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد


هميشه از حرارت عشق گرم باشد


و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم


من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند


براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي کنم


که بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند


من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند


و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي


پس برايم دعا کن ، دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه غروب نک

طرز زندگي ...

این گونه زندگی کنیم

ساده اما زیبا

مصمم اما بیخیال

سبز اما بی ریا

عاشق اما عاقل

تولد همه مبارک

ساحل


 ١

غروب شده است

صدای دریا همه را از اتاق های کوچک بیرون می کشد

دختران و پسران... مردان و زنان... و کودکان بازیگوش

عشق ها، لبخندها، و غم هایی که سر باز می کنند

گروهی از بچه ها که آواز می خوانند

خورشید... خورشید که کم کم قرمز می شود

و با تواضع پایین می آید و کم نور می شود

آتش روشن می کنند

کنار دریا...

می رقصند...

و خاطراتشان را به یاد می آورند

نور آتش کوچک، لبخند های صورت همه را روشن می کند

شادی دارد از آسمان می بارد

روی سر همه

همه با همه ی قصه های غصه دارشان

و شب می شود!

شب دور هم می نشینند... و کسی شعری زمزمه می کند

شعری که لبخند و اشک به آدم های عاشق هدیه می دهد

و کسی بغض کرده است

در گوشه ای دورتر از همه نشسته

همه بلند می شوند

دورش حلقه می زنند

و برایش هم سرایی می کنند

و همه می دانند که غمی در دلش خانه کرده است

بغضش می ترکد...

خالی می شود

بلند می شود

همه با هم می رقصند

و اینجا شاید عشقی رخنه کرده باشد

در دیوار دلی

که حالا دیگر گوشه گیر نیست


منبع : كافه وي آي پي

پیاده آمده ام

پیاده آمده ام 
بی چارپا و چراغ 
بی آب و آینه 
بی نان و نوازشی حتی 
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال 
و دلی که سوختن شمع نمی داند 
کوله بارم 
پر از گریه های فروغ است 
پر از دشتهای بی آهو 
پر از صدای سرایدار همسایه 
که سرفه های سرخ سل 
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند 
پر از نگاه کودکانی 
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم 
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند 
می دانم 
کوله ام سنگین و دلم غمگین است 
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو 
نیامدم که بمانم 
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش 
تمام جاده های جهان را 
به جستجوی نگاه تو آمده ام 
پیاده 
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من 
حالا بگو 
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟


"يغماگلرويي"

بدون شرح

دل تنگتم ...

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نميکنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام کنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني که هميشه با مني....ميدوني که تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه که هميشه با مني...براي همينه که حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه که ميتونم دوريت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميکنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل کنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميکشم....دستامو که بو ميکنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديکتر از هميشه حس ميکنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم که اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشکهاي گرم عاشقونه
...

 


 دلتنگي

پائيز

پائيز آمد .. بدون آنکه حتي لحظه اي درنگ نمايد ...

کمي دقت کنيم صدايش را از ميان قدمهاي کودکان در کوچه و خيابان ميشنويم...

کمي دقت کنيم بويش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهيم کرد...

کمي حساس باشيم يقينا رد پايش را بر روي قلبمان  نيز خواهيم ديد..

آري پائيز فصل هزار رنگ از راه رسيد...

 

بازهم يک شب مهتابي ، اما نه يک شب رويايي

باز هم آسمان باراني ، اما باران دلتنگي نه عاشقي

باز هم امروز باز هم فردا ، اما اينبار بي هدف تر از گذشته...

انتظار تنها ذکر دقايق بي تو ...

و حالا آرزو ذکر دائمي قلب من

التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خيسي به رودخانه مي مانند...

و تنها حسرتي مانده از دقايق ، ثانيه ها و ساعت هاي با تو بودن ...

 

دوري را ديده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

فرياد را شنيده بودم اما غم را نديده بودم ...


بازهم پائيز، قلب مرا به يغما برد
بازهم پائيز آمد اما اينبار همراهي در کنارم نمي بينم...
شايد حتي همراهي براي قدم در ميان برگهاي بي جان ...
هنوز برگها نيز ترانه قدمهاي عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهاي به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهايي به همنوازي همه درختان و شايد قدمهايي از کرانه قلب عاشق من بر روي دفتر خاطرات زندگي سردم...
آري زمان صبر نميکند روزي با تو حالا بدون تو از اين فصل و کوچه هاي دلتنگي آن عبور ميکنم...
اما پائيز نيز به دنبال نواي قدمهايت
 

 

پاييز را به خوطر آمدنت دوست دارم


عشق را در پائيز بايد شناخت ، جان را در همين فصل بايد نثار کرد ، شايد عقل را نيز در همين فصل مي بايست به حراج گذاشت...

پائيز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جواني و فصل خيانت است ....

در پائيز بيشتر از هميشه عاشق ميشويم ... بيشتر از هميشه خيانت ميکنيم و از هميشه بيشتر دوست ميداريم....


 

نيلوفـــــــر

از مرز خوابي مي گذشتم

  سايه تاريک يک نيلوفر


  روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود 


  کدامين باد بي پروا


  دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟


  در پس درهاي شيشه اي روياها 


  در مرداب بي ته آيينه ها


  هر جا که من گوشه اي از خودم را مرده بودم 


 يک نيلوفر روييده بود 


 گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت 


  و من در صداي شکفتن او 


  لحظه لحظه خودم را مي مردم 


  بام ايوان فرو مي ريزد 


  و ساقه نيلوفر بر گرد همه ستونها مي پيچد


  کدامين باد بي پروا 


  دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟


  نيلوفر روييد 


  ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشيد 


  من به رويا بودم 


 سيلاب بيداري رسيد 


  چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم 


 نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود 


  در رگهايش من بودم که مي دويدم 


  هستي اش درمن ريشه داشت 


  همه من بود 


  کدامين باد بي پروا 


  دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟