نگاه کن ... خواهی دید!
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود ... نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود نگاه کن چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم نگاه کن که من کجا رسیده ام نگاه کن که موم شب براه ما نگاه کن 
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
چگونه قطره قطره آب می شود
تو میدمی و آفتاب می شود ...





من نه آنم نه این، هرچه هستم خود نیز نمی دانم، همین دانم من هر که هستم هستم .