قصه شيرين و مگ فرهاد
فر هاد مرو هوای من٬ بارانیست
این کلبه غم٬ بدون تو ویرانیست
تنها شده ام میان گردی از غم
این جا دل من به عشق تو زندانیست
شیرین شده ام که بیستون را بکنی
هر چند که ادعای من حیرانیست!
امروز به قصر من بیا٬ فرهادم
حالا که ملاقات توام٬ پنهانیست
ای کاش که متهم به مردن بشوم
هر چند که جسم زنده ام قربانیست
امشب که روم خواب٬ تو را خواهم دید
بیمار شدم٬ نگاه تو درمانیست
فردا که صدا زنند مرا از ایوان
فهمند که نجوای دلم٬ عرفانیست
قربانی عشق تو شدن باشم کاش!
از عشق٬ بمردم و نگو نادانیست.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۸ ساعت 6:30 توسط
|
من نه آنم نه این، هرچه هستم خود نیز نمی دانم، همین دانم من هر که هستم هستم .