١

غروب شده است

صدای دریا همه را از اتاق های کوچک بیرون می کشد

دختران و پسران... مردان و زنان... و کودکان بازیگوش

عشق ها، لبخندها، و غم هایی که سر باز می کنند

گروهی از بچه ها که آواز می خوانند

خورشید... خورشید که کم کم قرمز می شود

و با تواضع پایین می آید و کم نور می شود

آتش روشن می کنند

کنار دریا...

می رقصند...

و خاطراتشان را به یاد می آورند

نور آتش کوچک، لبخند های صورت همه را روشن می کند

شادی دارد از آسمان می بارد

روی سر همه

همه با همه ی قصه های غصه دارشان

و شب می شود!

شب دور هم می نشینند... و کسی شعری زمزمه می کند

شعری که لبخند و اشک به آدم های عاشق هدیه می دهد

و کسی بغض کرده است

در گوشه ای دورتر از همه نشسته

همه بلند می شوند

دورش حلقه می زنند

و برایش هم سرایی می کنند

و همه می دانند که غمی در دلش خانه کرده است

بغضش می ترکد...

خالی می شود

بلند می شود

همه با هم می رقصند

و اینجا شاید عشقی رخنه کرده باشد

در دیوار دلی

که حالا دیگر گوشه گیر نیست


منبع : كافه وي آي پي