آدم ها بیگانه از هم
شدن به آسانسور دقت کنید.هر کس مانند آدم کوکی ایستاده و به روبه روی خود نگاه می
کند .شما جرات حرکت ندارید مبادا با شخص کناری تان تماس پیدا کنید ،همه سراپا گوش
هستند که ناگهان در آسانسورباز ، یکی از آن بیرون می رود و دیگری وارد می شود.
شخص تازه وارد زود روی خود را بر می گرداند وبه روبه رو نگاه می کند
اما من آسانسور را دوست دارم و پس از ورود کوشش می کنم پشتم به در باشد
تا همه را ببینم .به سوار شدگان سلام می کنم و می گویم:"راستی چه خوب بود اگر
آسانسور ناگهان از کار می افتاد و ما فرصت پیدا می کردیم تا یکدیگر را بشناسیم ."
ولی اتفاقی دور از انتظار من می افتد ،آسانسور درطبقه دیگر می ایستد و
همه از آن بیرون می روند و به همدیگر می گویند: "توی آسانسور
یک آدم عوضی بود که می خواست با همه از در آشنایی در آید."
لئو بوسکالیا
من نه آنم نه این، هرچه هستم خود نیز نمی دانم، همین دانم من هر که هستم هستم .